چه آغازی...
بمبی می آید
موشکی می افتد
راهی بسته
نفس ها خسته
رویایی شکسته
قلم ها سنگ می شود از سرود ناهمخوان این جانیان مقدس
روح به رنج می غلتد از فضای خالی این خاک عریان
پرها می شکند از سطور این میله های زندان
و ما، هیچ می شویم از ما
89/10/11 ، نگاه
شکرانه ات نمیکنم
باورت نیز
بی رویا
بی باور از هر چه یقین
رو به پیش
هیچ هم نمی بینم.
طرح واره
اسفند 84-
اولین نگاه. نشریه آذر: بحث هایی ممنوعه. ایده هایی برای جهانی آزاد. دموکراسی. اندیشه نو. ادبیات. سردبیر. سوالی دقیق. گرفتاری. پاسخی مبهم. امتداد نگاه ها.
اردیبهشت 85-
آمدن دوباره. نویسندگی. مقاله راسل. بحث وجود خدا. نفی استبداد فکری. بدون نام. حسی غریب. می نویسم: نویسنده اثر: ... با تمامی آرای ممکن برای چاپ اثر.
8 اردیبهشت همان سال-
سلام. گام ها می مانند.لحظه ای درنگ. ورود به فضایی تازه. چیزی فرو می ریزد:چیزی ساخته. 5 ساعت. پُر. لیریز. فوران گفت ها. از پَرنون (نشریه ادبی مستقل) تا سیاست. خالی شدن. رها شدن. لبخند ها. تا پارکینگ آپارتمان. اولین sms در حضور هم "زندگی به امواج دریا ماننده است. چیزی از ساحل می برد و چیزی به ساحل می آورد. اما تواند بود که تخته پاره ای با خود به ساحل آورد تا کسی بام کلبه اش را با آن بپوشاند". بدون شاملو قطعاً چیزی از زیبایی بیان عشق کاسته می شد. بدون شام. اما با دستانی پر از کتاب:دلی پرهیاهو.
10 اردیبهشت 85-
اولین نوشتم: سرسپرده جمع نگشتیم و خط ممتد نگاهمان معنایی پر ولوله به آینده بخشید.
و تو اولین نوشتی: برای تو که از دریچه ساکت چشمانت خدای تازه یافته من به وسعت تمام روزهای نبودنش با من حرف می زند.
بدون تاریخ-
ماندیم. ساختیم. حس غریب هم ماند. به وسعت تمام روزهای جدایی. در تمام وسعت روزهای نبودنمان اما بود: هدیه های پرمهر-اضطراب دیده نشدن- سکوتی پر هیاهو-قلبی پرشور و هربار امید به قراری تازه برای ساختن فردایمان.
فصل دیگر...
بیآنکه دیده بیند،
در باغ
احساس میتوان کرد
در طرحِ پیچ پیچِ مخالف سرای باد
یأسِ موقرانهی برگی که
بیشتاب
بر خاک مینشیند.
□
بر شیشههای پنجره
آشوبِ شبنم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری.
با آفتاب و آتش
دیگر
گرمی و نور نیست،
تا هیمهخاکِ سرد بکاوی
در
رؤیای اخگری.
□
این
فصلِ دیگری ست
که سرمایش
از درون
درکِ صریحِ زیبایی را
پیچیده می کند.
یادش به خیر پاییز
با آن
توفانِ رنگ و رنگ
که برپا
در دیده میکند!
□
هم برقرارِ منقلِ اَرریز آفتاب،
خاموش نیست کوره
چو دیسال:
خاموش
خود
منم!
مطلب از این قرار است:
چیزی فسرده است و نمیسوزد
امسال
در سینه
در تنم.
از مجموعهِ شکفتن در مه- شاملو
برای امروزمان...
"از ترانه های قهوه کاران دره آنیتوکیا- کلمبیا"
توفان را آزار نده
کشتزارم را نمی توانی ویران کرد.
من ناخن هایم را به گاو آهنم بسته ام
و فردا را بوته بوته
در سنگلاخ جلگه کاشته ام.
ریشه ها پا گرفته اند
و کودکانم در انتظار فصل درو
تیغه داسهایشان را
صیقل می دهند.
×××
بیهوده فصل را سرافکنده می کنی
نه گردباد نه سیل
نه خشکسالی نه ملخ
هرگز حریف کشته هایم نخواهد شد.
من جوی رگهایم را تا پای هر بوته اش کشانده ام.
غوغای نگاهم پرندگان مهاجم را می هراساند.
ساقه ها خوشه بسته اند و کودکانم
در انتظار فصل درو
تیغه داسهایشان را صیقل می دهند.
×××
تفنگت را آزار نده
دهانم را نمی توانی بست
آرزوهایم با کشته هایم می رویند
وآسمان کهنه
پوست می اندازد.
من از هم اکنون
در نفس های جلگه
آوازهای جشن خرمن را می شنوم
خوشه ها می رقصند
و کودکانم
در انتظار فصل درو تیغه داسهایشان را صیقل می دهند.
ترانهی بزرگترین آرزو
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرندهیی،
هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.
سالیانِ بسیار نمیبایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعرهیی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ
غیابِ بزرگ چنین بود
سرگذشتِ ویرانه چنین بود.
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچکتر حتا
از گلوگاهِ یکی پرنده.
شاملو
شبانه (دریغا انسان...)
دریغا انسان
که با دردِ قرونَش خو کرده بود؛
دریغا!
این نمیدانستیم و
دوشادوش
در کوچههای پُر نَفَسِ رزم
فریاد میزدیم.
خدایان از میانه برخاسته بودند و، دیگر
نامِ انسان بود
دستمایهی افسونی که زیباترینِ پهلوانان را
به عُریان کردنِ خونِ خویش
انگیزه بود.
دریغا انسان که با دردِ قرونَش خو کرده بود!
با لرزشی هیجانی
چونان کبوتری که جُفتَش را آواز میدهد
نامِ انسان را فریاد میکردیم
و شکفته میشدیم
چنان چون آفتابگردانی
که آفتاب را
با دهانِ شکفتن
فریاد میکند.
□
اما انسان، ای دریغ
که با دردِ قرونَش
خو کرده بود.
پا در زنجیر و برهنه تن
تلاشِ ما را به گونهیی مینگریست
که عاقلی
به گروهی مجانین
که در برهنه شادمانیِ خویش
بیخبرانه هایوهویی میکنند.
در نبردی که انجامِ محتومش را آغازی آنچنان مشکوک میبایست بود،
ما را که بجز عُریانیِ روحِ خویش سپری نمیداشتیم
به سرانگشت با دشمن مینمود
تا پیکانهای خشمش
فریادِ دردِ ما را
چونان دُمَلی چرکین بشکافد.
□
وه که جهنم نیز
چندان که پایِ فریب در میانه باشد
زمزمهاش
ناخوشایندتر از زمزمهی بهشت
نیست.
میپنداشتیم که سپیدهدمی رنگین
ــ چنان که به سنگفرشِ شب از پای درآییم ــ
با بوسهیی
بر خونِ امیدوارِ ما بخواهد شکفت.
و یاران، یکایک از پا درآمدند
[چرا که انسان
ای دریغ، که به دردِ قرونَش خو کرده بود]
و نامِ ایشان از خاطرهها برفت
ــ شاید مگر به گوشهی دفتری [پارهای بر این عقیدهاند] ــ
چرا که انسان، ای دریغ
به دردِ قرونَش خو کرده بود.
□
در ظلماتی که شیطان و خدا جلوهی یکسان دارند
دیگر آن فریادِ عبث را مکرر نمیکنم.
مسلکها به جز بهانهی دعوایی نیست
بر سرِ کرسیِ اقتداری،
و انسان
دریغا که به دردِ قرونَش خو کرده است.
ای یار، نگاهِ تو سپیدهدمی دیگر است
تابانتر از سپیدهدمی که در رؤیای من بود.
سپیدهدمی که با مرثیهی یارانِ من
در خونِ من بخشکید
و در ظلماتِ حقیقت فرو شُد.
□
زمینِ خدا هموار است و
عشق
بیفراز و نشیب،
چرا که جهنمِ موعود
آغاز گشته است.
□
نخستین بوسههای ما، بگذار
یادبودِ آن بوسهها باد
که یاران
با دهانِ سُرخِ زخمهای خویش
بر زمینِ ناسپاس نهادند.
عشقِ تو مرا تسلا میدهد.
نیز وحشتی
از آنکه این رَمه آن ارج نمیداشت که من
تو را نشناخته بمیرم.
شاملو
مکث
آقا قطار ساعت دو؟ : رفته دخترم
من که همان دقیقه رسیم:نه دخترم
دستم میان لمس غزل های تازه بود:
بی معرفت نماند تا که بیایی،تو دخترم
کیف و کتاب و بقچه ی من مال روزگار:
نه نیست در میانه یکی،رفته دخترم
آقا ببین دوباره که شاید اشتباه...:
نه من نکرده ام ، برو، رفته دخترم
آقا همان که همش مینوشتمش:
آه!با قطار ساعت دو رفته دخترم....
بدون شرح
باید این کوچه نشینان ساده بدانند که جرم باد ربودن بافه های رویا نبوده است
گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم...
شعر بزرگان(14)
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
بفتراک جفا دل ها چو بربندند بر بندند
ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با این درد اگر در بند درمانند در مانند
حافظ
← صفحه بعد
نظرات ()
