بیرون در این پا و آن پا میکردم.به ویترین مغازه ی کنار دستی چشم دوخته بودم تا
ایستادنم نا متعارف به نظر نیاید! ار نا متعارف بودن میترسیدم.
پسرک فروشنده چند بار از مغازه بیرون آمد تا بسته های آب معدنی را جا به جا کند
و با نیم نگاهی من را میپایید.پشت لبش تازه سبز شده بود و نمیدانم چرا از قیافه اش
چندشم میشد.
دو ساعتی پیاده آمده بودم تا به یک بقالی که کاملآ دور از محله ی خانه ی خودمان
باشد برسم.اما طوری نگاهم میکرد که انگار مرا میشناسد و از همین بیشتر مردد
میشدم که داخل شوم یا نه.
زنی با بچه ای که دستش را میفشرد داخل مغازه شد.مدتی طول کشید تا با یک
بستنی دست بچه و چیزهایی دست خودش که از پشت پلاستیک سیاه دیده
نمیشد خارج شدند.
من هنوز این پا و آن پا میکردم که نکند پسرک من را بشناسد.
پسرک باز بیرون آمد و انگار که دیگر منتظر مشتری تازه ای نباشد دم در ایستادو
در حالی که هر از گاهی نگاهی به سمت من می انداخت شروع به سوت زدن کرد.
هوا داشت تاریک و سردتر میشد.
آقا یحیی را که از دور میامد از شکم بزرگش شناختم.عجب شانسی!نمیدانستم
سر و کله ی او چرا ین طرف ها پیدا شده.دیگر تردیدم داشت به یقین میپیوست
که این مغازه جای مناسبی برای خرید نیست.اما نمیدانم چرا باز همان جا ماندم
و به ویترین مغازه ی اسباب بازی فروشی زل زدم.
خوشبختانه آقا یحیی متوجه حضور من نشد و داخل مغازه رفت.انگار خیال برون آمدن
نداشت.روی چهار پایه ای نشست و با پسرک گرم صحبت شد.ظاهرآ از مشری های
همیشگی این مغازه بود.از آن مشتری هایی که بعد از مدتی خودشان را صاحب مغازه
فرض میکنند.
یک ساعتی گذشت.طاقتم داشت تمام میشد که بالاخره مردک پر چانه بیرون آمد.
دستی به شانه های پسرک کشید و یک هندوانه ی بزرگ از جلوی در مغازه برداشت که
ندیدم پولی بابت آن داد یا نه.به هر حال خوشحال بودم که رفت.
هوا کاملا تاریک شده بود.
پسرک مشغول جمع کردن وسایل بیرون مغازه شد و یکی یکی آنها را داخل میبرد.و من
در دل به بز دلی خودم لعنت میفرستادم.
پسرک هر بار که برای بردن وسیله ای بیرون میامد نیم نگاهی هم به سمت من
می انداخت.دیگر مطمئن بود حالت طبیعی ندارم.
کاملا نا متعارف بودم.
دیگر فرصت تردید نداشتم.یا باید دست خالی برمیگشتم یا این سکون لعنتی را
میشکستم.
بلاخره داخل مغازه شدم در حالی که تردیدم هنوز سر جایش بود.
قبل از اینکه حرفی بزنم پسرک پرسید.
چند نخ میخواهی؟!